سردرگمی در عشق

سردرگمی در عشق ، آیا تو گمشده من هستی ؟

انگار وقتی کلمه سردرگمی به گوشمان می خورد، بلافاصله به یاد دوران نوجوانی می افتیم به ویژه اگر کلمه عشق هم به دنبال آن بیاید، از طرفی سالهاست، که ما با این باور زندگی کردیم که اگر بتوانیم گمشده خود را پیدا کنیم، آن وقت خوشبختی به ما لبخند می زند و ما می توانیم با اطمینان آن را در آغوش بکشیم.

 

 

عشق ورزی
عشق ورزی

اگر خودمان هم در نوجوانی عاشق نشده باشیم، امَا قطعاً در اطرافمان دیده ایم نوجوان هایی را که مصرانه ادعا می کنند “آدم زندگیم را پیدا کرده ام و دیگر تصمیم عوض نمی شود” به شدت برای انتخاب خود دلیل می آورند و احساس می کنند که آنها کسی را کشف کردند که دیگران متوجه به هم شبیه بودن آنها نیستند و نوجوان مدام در مورد عشقش صحبت می کند و سعی می کند از عشقش غافل نشود و مدام پیگیر او باشد و  مراقب باشد، او را ناراحت نکند و خلاصه از رابطه به طور وسواس گونه ای مراقبت می کند تا به دیگران اثبات کند که او انتخاب درستی داشته و مسیر بدون اشتباهی را می گذراند.

اما واقعیت این است که این شور و اشتیاق فقط مربوط به عاشق شدن های نوجوانی نیست و افراد در زمان بزرگسالی هم از این نوع عشق های آتشین تجربه می کنند، با این تفاوت که کمتر بدنبال اثبات آن به دیگران هستند و بیشتر با فکر او رویا پردازی می کنند و در افکار خود تصور می کنند که ای کاش زمان به عقب بر می گشت تا می توانستند با او ازدواج کنند و یا ای کاش یه جوری که تقصیر آنها نبود این زندگی را از دست می دادند تا به عشقشان برسند و یاحیاط خلوتی را درست می کنند و با فرد مقابل زندگی پنهانی را شروع می کنند، البته هستند افرادی که در تنهایی در این عشق می سوزند و حتی به فرد مورد نظر هم دم نمی زنند.

 

 

در این میان افرادی هستند که مصرانه تصور پیدا کردن نیمه گمشده خود را دارند و با وجودی که حتی همسر و فرزند دارند و موقعیت کاری یا خانوادگی دارند ( شبیه حکایت عطار در مورد شیخ صنعان و دختر ترسا) به خاطر حال و هوایی که تجربه می کنند همۀ سرمایه عاطفی و مالی خود را رها می کنند و به امید اینکه همیشه با عشقشان قرار است در اوج باشند زندگی را با او شروع می کنند، به نظر شما این حالی که اسمش را عشق هایی با باور من گمشده خود را پیدا کردم، می گذارم از کجا می آیند که افرادی را درگیر این تجربه می کند و این افراد عنان زندگی شان را از دست می دهند، هزینه ها برای آن پرداخت می کنند.

هزینه های سنگین روحی، عاطفی، حیثیتی و معنوی می دهند، امَا وقتی می رسند، این عشق مثل گوله برفی در تابستان به سرعت آب می شود و رفتارهای طرف مقابل از جذابیت می افتد، کم کم با خود می گویند:” این آدم خیلی هم خوب و فوق العاده نیست”” گاهی من را نمی فهمد”” گاهی بد جنس می شود و خودش را به من ترجیح می دهد”

چه می شود که هرچقدر عشق بیشتر او را بی تابی تر کرده باشد  و یا برای رسیدن به آن بیشتر هزینه کرده باشد بعد از رسیدن سرخورده تر و دلزده تر می شود، پس باور تو گمشده من هستی یک افسانه است؟یا ما طرف مقابلمان را اشتباه گرفتیم؟ که دیگر در زندگی  با او مدام به او فکر نمی کنیم، وقت و بی وقت مشتاق دیدن او نیستیم و زمان دور بودن از او دیگر ما را بی قرار و درمانده نمی کند.

 خیلی ها می پرسند اگر این یک حال آشنا در سنین مختلف و فرهنگ های مختلف هست پس چرا دوام ندارد؟ چرا که باور داریم، هرچقدر یک ویژگی عمومی تر باشد و کم و بیش آدم ها آن را تجربه کرده باشند واقعی تر و حس قابل اعتمادتری به آن داریم مثل استقلال یا هویت که از زمانی که در افراد شروع به رشد می کند به شکل های مختلف در زندگی خود را نشان می دهد ولی این عشق خیلی طوفانی می آید و هزینه ها برایش پرداخت می کنیم ولی باز با اشتیاق به سمتش می رویم!

یک حکایت جالب

روز ماری داشت از جایی رد می شد، چشمش به یه مار خوش خط و خال افتاد و یک دل نه صد دل عاشقش شد هر روز در غم دوری و فقدان اون به سر می برد تا این که یک روز دوستش بهش گفت چرا اینقدر غمگین و نحیف شدی؟ گفت عاشق شدم؛ ولی جرات نمی کنم به او بگویم هر روز می روم و از دور تماشایش می کنم دوستش به او اصرار کرد که برود و با او صحبت کند و مار عاشق بعد از کلی این دست و اون دست کردن با حالتی پر از پریشانی و دلهره از اینکه آیا عشقش پذیرفته می شود یا نه؟ رفت سراغ عشقش ولی زمانی که به او رسید و خواست تقاضایش را مطرح کند، فهمید که ای دل غافل این یک شلنگه نه یه مار.

 

دلایلی که باعث می شود، افراد در زندگی سردرگمی در عشق را تجربه کنند

 

افسانه پیدا کردن نیمه گمشده خود

افرادی که یه دل نه صد دل عاشق فردی می شوند که شناخت کاملی از او ندارند؛ در واقع عاشق ظاهر یا اداها یا کلمات او شده اند و یا بخش های خوب او را به جای کل شخصیت او در نظر گرفته اند؛ در حالی که در دنیای واقعی آدم ها فقط بخش خوب ندارند بلکه مجموعه ای از ویژگی های خوب و بد هستند، بنابراین معمولی تر از آنی هستند که ما در ذهن خود آنها را فوق العاده ببینم و ما به اشتباه فقط نیمی از او را به تمام شخصیت او تعمیم می دهیم و عاشق او می شویم، به همین دلیل این حال و هوا بیشتر شبیه یک مستی و عوارض خماری طولانی است، وقتی افراد از این حالت خارج می شوند، در واقع بخش های نا خوشایند و شاید حتی طبیعی را نشان می دهند، آن وقت است که افراد عاشق ممکن است تصور کنیم که طرف مقابل آدم فریبکار و دورویی بوده و یا او عوض شده و اون آدمی نیست که انتخابش کرده اند.

 در واقع این نیمه گمشده همون ایده آل یا بخشهای خوبی هست که بدلیل تمرکز خود بر روی بخش های ضعیف یا ناقص خود نمی توانیم در خود بینیم؛ بنابراین آن را در دیگری جستجو می کنیم که نقص هایش برای ما آشکار نیست و در زندگی با او زمانی که با بخش های دیگری غیر از بخش های خوب او روبرو می شویم، ما را آشفته می کند، انگار معادلات ما بهم خورده ولی از آنجایی که دل کندن از باور نیمه گمشده بسیار سخت است؛ چرا که آن وقت زندگی معمولی تر از آنی هست، که ما تصور می کردیم، ترجیح می دهیم، این طوری نتیجه گیری کنیم که این آدم، فردی که فکر می کردیم ، نیست تا این که فکر کنیم چون من قادر نیستم بخش های خوب خودم را در کنار نقص هایم ببینم، پس در دیگران آن را دنبال می کنم!

 

دلبستگی
دلبستگی

نظریه دلبستگی

 

به نظر می رسد یکی دیگر از عواملی که باعث می شود افراد در عشق سردرگمی را تجربه کنند مربوط به نظریه دلبستگی است، دلبستگی فرایندی عاطفی است که در دوران کودکی بین کودک و مراقبت کننده اصلی کودک که بیشتر مواقع مادر است، اتفاق می افتد و کودک به ویژه در ۶ ماه اول زندگی اش تصور می کند که، مراقبت کننده او همه زندگی اوست و می خواهد تا جای ممکن در کنار او بماند و دوری از او برایش اضطراب آور است، کم کم که کودک بزرگتر می شود، می تواند از منبع عشقش یعنی مراقبت کننده اصلی اش فاصله بگیرد و در حدود ۳ سالگی جلوی او عصیان کند ومشتاقانه بدنبال کشف دنیای بیرون برود.

 

 در این سن به دلیل این که کودک هم حرف می زند و راه می رود، خود را بی نیاز از دیگران حس می کند پس مدام به آنها نه می گوید و تلاش می کند، خودش کارهایش را انجام دهد، این یک ویژگی ذاتی در همه کودکان است ولی این مسیر به این راحتی ها هم طی نمی شود.

 اگر کودک نتواند این مسیر را با احساس اطمینان از این که می تواند خودش کارهایش را انجام دهد بگذراند؛ مثلا پیام احساس اطمینان از مراقبت کننده اش که تو می توانی، نگیرد و مدام احساس ناامنی کند، زمانی که از مراقبت کننده اش دور می شود، پیام “تو برای انجام کارهایت باید به بزرگتر خودت گوش کنی که بهتر از تو می داند” را دریافت کند.

در این شرایط، حالتی در کودک به وجود می آید که، مدام می خواهد احساس اطمینان را از بیرون از خودش جستجو کند و برای انجام نقش ها و وظایفی که به مرور زمان با بزرگتر شدنش، باید بپذیرد؛ به تایید دیگران بیشتر نیاز پیدا می کند و کم کم در کودک این تصور ایجاد می شود که او برای زندگی کردن خیلی ناتوان است و به دیگران به شدت نیاز دارد؛ و باوری در کودک شکل می گیرد که، من برای زندگی کردن و خوشحال بودن به دیگران نیاز دارم و اوج آن را در باور نیمه گمشده می بینیم که، نوجوان تصور می کند، کسی در دنیا هست که اگر او آن را پیدا خواهد کرد، او کسی است که  همه چیز را در موردش می فهمد حتی، قبل از آن که او مجبور باشد آن را به زبان بیاورد! و می تواند به او توانایی ببخشد که همه اضطراب ها و مشکلات زندگی اش، حل شود.

 البته شدت این باور به میزان آسیبی که فرد در کودکی در رابطه با موضوع، تو برای خودت کافی نیستی و برای حل مسائلت نیاز داری کسی در کنار تو باشد، بستگی دارد و از حالت رگه های اضطراب تا اضطراب جدایی را در کودک بوجود می آورد و اگر شدت آسیب زیادتر از تحمل کودک باشد کودک نه تنها نمی تواند به خودش اطمینان کند؛ بلکه به بیرون از خودش نیز نامطمئن می شود و این حالت های بی قراری های شدید و اختلال ترس از بیماری یا حیوانات و…. را باعث می شود.

وقتی کودک با دلبستگی امن بزرگ می شود آرامش و خوشبختی را در خود جستجو می کند و در بزرگسالی، یکی از بخش های زندگی را، دوست داشتن دیگری و دوست داشتنی بودن برای دیگری می داند؛ امَا افرادی که در کودکی پیام تو نمی توانی را گرفته اند، تصور می کنند خوشبختی آنها در دست کس دیگری است و با اشتیاق وصف ناشدنی از اوایل دوران نوجوانی بدنبال پیدا کردن عشق هستند، کسی که قرار است با حضورش دنیا را برای او متفاوت کند، یک منبع اطمینانی که بتواند به آنها آرامش و اطمینان دهد، حسی که از کودکی یاد گرفته اند، در بیرون از خود جستجو کنند.

استقلال
باور خود

 به همین دلیل بعضی افراد شدیداً آرامش را در آیین های مذهبی دنبال می کنند، بعضی دیگر به دنبال عشق های زمینی هستند، که به او عشقی بدهد تا آنها ناکامی را تجربه نکنند و همیشه خوشحال باشند، غافل از این که تجربه زندگی کردن یعنی با سختی ها و خوشی های زندگی حال ما بالا و پایین شود.

 بخش ناکامی، بخش جدا نشدنی از هستی ماست؛ مثل این که، بخواهیم طعم یک میوه را از خود میوه جدا کنیم، آرزویی که افراد کمال گرا دارند، آرزوی خیلی درک شدن، خیلی خوشحال بودن، خیلی….. که اگر این شرایط را نمی توانند به تنهایی خودشان ایجاد کنند، آن را در پیدا کردن کس دیگری که بتواند آن حال و هوا را مدام به او بدهد، دنبال کنند، که نتیجه آن سرخورده شدن از عشق یا سردرگمی در عشق را به همراه دارد.

سردرگمی در عشق
به این مطلب امتیاز دهید

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *